تبليغاتX
من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید..... - بازی با مرگ!


من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....

دریغا که زمان از کف میرود و من میمانم و من میمانم و من...

خو...طبق درخواست سمان جون ما هم یک پستی میزنیم در راستای حرف اوشون!

۱.یه بار سه ساله بودم با مامانم رفتیم فروشگاه شهروند....مامانم توی یه غرفه بود و سخت مشغول خرید..منم سر خوش داشتم واسه خودم توی فروشگاه گشت میزدم....رفتم توی غرفه ی بغلی!اونجا داشتم واسه خودم با وسیله مسیله ها ور میرفتم که دیدم صدای گریه میاد....

مامانم نشسته بود داشت دودستی میزد توی سر خودش و داد میزد:طلا....طلا....

ملت هم هی مگفتن خانوم طلاتون گم شده؟چی بوده گردنبند بوده؟انگشتر بوده؟

مامان منم از اونجایی که من تک بچه ام و شاعر میگه:"یکی یدونه  خل دیوونه"هیچی نمیگفته و یک بند داد میزده:طلا!طلا!

منم شاد و خندان از غرفه ی بغلی اومدم بیرون بعدشم به مامانم با پرروییی تمام لبخند میزدم

۲.یه باز شیش سالم بود...داشتیم میرفتیم رشت!(چون بابام اینا کلا" همگی بلا استثنا رشتی بیدن!)صبح همون روز مادر بزرگم که راننده بود (اسمش محترم و ما بهش میگی متی شوماخر!!!)کمر درد گرفته بود و قرص مسکن و در عین حال خواب آور خورده بود  و ما هر چی گفتیم فردا بریم گفت که الا و لله باید همین امروز بریم...

خلاصه رفتیم از قضا هممون میخوابیم متی جون هم خیلی شادمان میخوابه!!!!و خیلیل شیک شوت میشویم درون دره ای که جلوش پر از درخت کاج بود....ماشین تبدیل به لوله شد اما تنها اتفاقی که برای ما افتاد سر بابام خون اومد....(اینم بگم بابا به موهاش خیلی حساسه...نمیذاره هیشکی حتی لمسشون کنه!!!)جالبه که رفتیم بیمارستا پرستاره تا اومد سر بابام رو پانسمان کنه بابام بلا فاصله گفت:

ـخانوم....مواظب باش موهای من خراب نشه!!!!

۳.(قبل از خاطره اینو بگم:من عادت دارم همیشه یه چیزی توی دهنم باشه:ناخونم.آدامس.پلاستیک.شکلات)

سال دوم راهنمایی درس مزخرف توان رو داشتیم میخوندیم منم استثنائن اون یه درسو از قبل میدونستم...بیکار بودم...یه تیکه از پلاستیک جلد کتابمو انداختم توی دهنم...بلا فاصله پرید توی گلوم...منم به معنای واقعی مرگو جلوی چشمام دیدم اونقدر سرفه کردم که بدون اقراق کبود شدم و دوستم الناز با یک حرکت تکواندو(!) روی پشتم نجاتم داد اما جای مشتش رو پشتم قرمز شد و تا دو سه روز موند!

۴.یه بار هم پنجم دبستان سر کلاس سوار کاری ار روی اسب افتادم پایین و از قضا اسبش بسیار بسیار قد بلند بود و اگر از پشت میفتادم حتمی میمردم.(البته اینم بگم که جدی و بدن دروغ خود اسبه کمکم کرد تا از جام بلند بشم...اسمشم "رابین هود" بود(!)

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 13:54 توسط دختر خاموش لب| |


Design By : Night Skin