تبليغاتX
من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید..... - همیشه همین طور میشه....


من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....

دریغا که زمان از کف میرود و من میمانم و من میمانم و من...

سلام بچه ها...

میدونم دیگه هیشکی نمیاد سر بزنه و هیشکی از اولشم اینجا رو دوست نداشت....اما واسه دل خودم که میتونم بنویسم....

امتحانا تموم شد و این خبر خوب من بود...

اما...عین همیشه موجود عجیبی به اسم "دوست"منو شکست...

بی هیچ دلیلی...واقعا" بی هیچ دلیلی...خدا رو شاهد میگیرم که بار ها و بار ها کلاهمو قاضی کردم که شاید من کوتاهی کردم...اما دیدم که بازم عین همیشه من به معنای واقعی،به معنای واقعی دوست عزیزم،همکلاسیمو به عنوان دوست خوبم،دوستی که با هم برنامه هایی گذاشتیم که اصلا" نمیشه فکر کرد در این دوره کم آشنایی کسی با کسی همچین طرح های قشنگسو بریزه...

دنیای دوستیمون مثل تمام دنیای دوستی های واقعی قشنگ و دوست داشتنی بود....

یک روز بی مورد شروع کرد به بی محلی کردن ها و دوری کردن ها...

با همه گرم میگرفت به غیر از من....با همه درست سلام میکرد به غیر از من....هر چی ازش می پرسیدم چته...نمیگفت...همیشه اگر مشکلی با من پیدا میکرد سریع میگفت که نکنه بین ما مشکلی پیش بیاد....اما این دفعه...واقعا" به ستوه اومدم....

دیگه خسته شدم...اما هنوزم من باهاش گرم بودم و عین همیشه بودم باهاش....دریغ از کمی تغییر....

یک روز شد که باید با هم میرفتیم خونه....معلوم نشد با دو سه تا از بچه ها کجا رفت و یهو اس ام اس داد که من رفتم خونه....تو با نگین(یکی ار برو بچز باحال که از همین الان دلم براش تنگ شده)برو خونه....از قضا نگین باید میرفت جایی و نمیتونست با من بیاد....خیلی بهم بر خورد...بهش اس ام اس دادم و گقتم:خیلی نامردی....اون از اون بی محلی کردنت اینم از این قال گذاشتنت...معلومه چت شده؟این چند وقت زده به سرت؟هر چی ازت میپرسم که چته نمیگی...اینم از کار امروزت....واقعا" دیگه دارم ازت نا امید میشم...

یک سری چرتو پرت تحویلم داد که اصلا" جواب حرفهای من نبود....

من رفتم اینترنت...همون موقع آن شد و پی ام ها رو شروع کرد تا به اینجا رسید که:

ـطلا من آدم بی احساسیم...اگر احساس کنم کسی داره تو زندگی عذابم میده از زندگیم کنارش میزنم....

من دیگه شدیدا" عصبی بودم و نا خود آگاه گریه میکردم....

ـواسه من خطو نشون میکشی؟میدونی تو بازیگری و نقش بای کردم من از همتون استاد ترم....مشکل اصلیت چیه...؟

خلاصه باز هم بدون دلیل به حرفاش به همین روند ادامه داد.

وقتی فهمید که دیگه داره از موضوع خارج میشه و من فهمیدوم که داره بیش از اندازه تفره میره....دعوا رو شروع کرد اما دعوایی که فقط با نیش و کنایه همراه بود...و در آخر:

خداحافظ دوست...برای همیشه

من:

ـ هر طور مایلی اما بدون من همیشه سعی داشتم دوست خوبی باشم....

وقتی اینو گفتم:

ـمشکل منم همینه...تو همیشه سعی کردی خوب باشی....اینو مطمئنم....

من:

ـمشکل تو خوب بودن...یا سعی بر اونه؟جالبه...تو دیوانه شدی عزیز جان...

اون:

ـاصلا" میدونی چیه؟من دیگه واقعا" رفتم...شاید یک روز برسه و تو هم یک دوستی مثل خودت پیدا کنی....خداحافظ برای همیشه...

من در حالی که مثل دیوونه ها فقط گریه میکردم براش زدم:

ـموفق باشی و بای.....

این هم یک نمونه ی دیگه بود از اینکه با هم یکی دیگه از دوستانم نفهمید تو دنیای قشنگ دوستی جایی واسه ی حسادت نیست...

اون بین حرفاش چیزایی گفت که من فهمیدم واقعا" حسادت میکنه...اگر نگفتم چون شما در جریان نبودید و میدونستم که متوجه نمیشید....اما از همون حرفا بود که فهمیدم کینه ی حسد در دلش اومده و سوی چشماشو گرفته و از یادش برده که چقدر دوستیمون قشنگ بود....همون دوستی سه نفره....اما اون از اکیپ سه نفرمون رفت و اون دوستمو بین ما دوتا گیر کرده و من میدونم این قهر اون موجب میشه که بین دوستی های ما و اون دوستمو هم تفرقه بیفته...

اگر روزی برگرده من با آغوش باز پذیرای اون هستم اما متاسفانه اون آدم بیخیالیه و هر چیزیو بعد از یک روز به طور کامل یادش میره...عجیبه که من هر کسی که باهام قهر کنه ازش متنفر میشم اما زا این دوستم متنفر نشدم اما قلبم خیلی بد جور ازش شکسته و میدونم تا آخر عمر حتی اگر بر گرده با هم مرحم زخم نخواهد بود...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 0:40 توسط دختر خاموش لب| |


Design By : Night Skin