تبليغاتX
من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید..... - صدای کسی که تنها بود....


من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....

دریغا که زمان از کف میرود و من میمانم و من میمانم و من...

 در سکوت دلم تنها نشسته بودم....هیچ صدایی به گوش نمیرسید...هیچ کس در خلوتم نبود...خودم و خدای خودم در تنهایی دلم نشسته بودیم.....خدا را به چشم میدیدم....مهربان تر از آن بود که وصفش کنم....آرام در گوشم گفت:

ـاطرافت را نگاه کن!!!!چه میبینی؟

به اطراف خود نگریستم جز اتاق تاریک و بی صدای خود هیچ چیز ندیدم.

شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:

ـ هیچ چیز غریبی نمیبینم....

با نکاه مهربانش گفت:

ـاطراف واقعی را خوب ببین....خوب نگاه کن...چه میبینی؟!

کمی در فکر فرو رفتم....اطراف واقعی ام را نگریستم...

پسری تنها را دیدم....سرنوشت چه ها که با او نکرده بود....

دختری را دیدم...سرنوشت با او نیز خوب تا نکرده بود....

 یکی از اعضای خانواده ام را دیدم...چقدر رودخانه ی پر خم و بالای زندگی او را با خود به این ور و آن ور برده بود.

یکی از نزدیکانم را دیدم....چقدر تنها و بی کس بود....چقدر دنیا با او نامهربان بود....

گذشته های نچندان دور را دیدم....چقدر بی احساس و پر از درد طی شده بود...

صدای کسی که تنها بود را شنیدم...بی صدا در تنهایی خود اشک میریخت و صدای ریختن اشکهایش به زمین را میشنیدم...

خداوند به چشمانم که هم اکنون پر از اشک شده بود نگاه کرد و گفت:

ـ چه دیدی؟

گفتم:

ـدختری تنها را دیدم....سرنوشتش تاریک بود...پسری را دیدم...چقدر تنها بود..اما با تمام تنهاییش به من قوت قلب میداد.....از خانواده ام کسی را دیم که با تمام مشقات زندگی خوب و نیکو کار و مهربان بار آمده بود...یکی از اطرافیان خیلی نزدیکم را دیدم....چقدر تنها و بی کس بود...خدایا تنهاییش بی انتها بود...صدای تنهایی را شنیدم...در تاریکی دلش بی صدا اشک میریخت....خدایا....صدای رییختن اشکهایش به زمین را شنیدم.....چقدر دلش تاریک بود....!خدایا...تو تنهایمان مگذار...تو نگذار دیگران آنچرا که نیستیم ببینند....خدایا..به بزرگیت قسم...نگذار تنها بمانیم...آنهایی که دیدم در تنهایی و سکوت غرقند را نجات ده....!!!

 

آمین یا رب العالمین

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 3:59 توسط دختر خاموش لب| |


Design By : Night Skin