تبليغاتX
من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید..... - خداوند....


من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....

دریغا که زمان از کف میرود و من میمانم و من میمانم و من...

چند روز پیش یکی از اقواممون کنارم نشست و خیلی بی مقدمه گفت:

ـ چرا روزه میگیری؟

من اول یکم خشکم زد و بعدش گفتم:

ـخب...چون فکر میکنم کار خوبیه!!!

ـ تو کم بخور انگار که روزه گرفتی!!!

این فامیلمون از اونایی که میگه:"من خودم میدونم خدا چیه!!!!تورات و انجیل (قرآن رو نمیدونم بگه یا نه!!!)اینا چرته!!!من خدا رو میشناسم و میدونم چیه!!!"

من یکم رفتم تو نخ قیافه اش...دیدم نه بابا این بد جوری آستاکبار داره...

با خنده ی ساختگی گفتم:

ـخوب...چه اشکال داره آدم با اعتقاد به خدا روزه بگیره!!!

یهو کامل رو به من نشست و گفت:

ـاصن بگو ببینم...!خدا چیه؟!

یا حسین.....!حالا بیاوو درستش کن...حالا جواب اینو چی بدیم...درست نزدیک به سه ربع منده بود که افطار بشه....

من:

ـخب..شما میگین وجود نداره!!!

اون:

ـنه...میخوام ببینم تو درموردش چی میگی؟

من:

ـخببببببب....خداوند در جملات کوچیک من نمیگنجه!!(تریپ خفت و خواری و اینا!!! )

اون:

ـنگووووووووو...تو هم مقام و منزلت خودت رو داری!!!!(انگار من رئیس جمهورم!!!! )

من:

ـخب شما خدارو چی فرض میکنین؟!

اون:(بلافاصله)

ـخدا هیچ معنی نداره!!!اصن موجودیت نداره!!(یعنی اصن موجود نیست!!!)

من:(چشما گرد شده!!!)

ـببخشید...ولی یه مقداری حرفتون بی معنیه ها!!!!

ـنه کی گفته بی معنیه؟!؟!؟!؟من میگم با معنیه....خداوند موجودی نیست...جرم نداره...حجم نداره...اندازه نداره!!!!!

من:

ـخو میدونم خودم اینا رو!!!

ـپس چی میگی؟!؟!؟!چرا خدا رو میگم معنی کن معنی نمیکنی پس؟

من:

ـخب خداوند در وصف نیست آخه!!!

.................

حالا بگذریم از یک ساعت و نیم بحثی که من با ایشون کردم و اینا...

اما...واقعا" خداوند...چیه؟کیه؟که اینقدر مهربونه!!!!قادره!!!

بدون ذره ای اقراق بگم وجودش رو طوری نزدیک خودم احساس کردم که باو نکردنیه...بعضی جاه اونقدر پشتم بهش گرم بوده که قابل توصیف در بیان نیست....ما همگی بندگانشیم...درسته خداوند جسم نداره...حجم نداره...موجودی نیست که در ذهن ما بگنجه....اما....اما.....میتونیم خودمون اونو برای خودمون بسازیم...هرکس برای خودش...نمیدونم شنیدین یا نه اما زمان حضرت موسی یک چوپانی داشته واسه خودش با خدای خودش حال میکرده که حضرت موسی میاد بهش میگه:این حرفت گناهه و اینا....الان شعرشو نمیدونم(!)ولی میگن خیلی قشنگه...که بعدش خداوند با حضرت موسی دعوا میکنه که تو حق نداشتی با بنده ی من که داشت از من لذت میبرد این جوری صحبت کنی!!!

من همیشه وقتی بچه بودم خداوند رو مثل گنبد بزرگ حرم امام رضا میدیدم که دو تا چشم بزرگ کارتونی مهربون داره!!!جلوشم یه عالمه دم دستگاه هستش که هر کی گناه کنه یه دگمه میزنه سزاشو میبینه....

میخوام بدونم شما خدا رو چی فرض میکنین؟!؟!؟!؟

خداونیدی که همیشه از همه چیزو همه کس بهمون نزدیک تره....!!!!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:21 توسط دختر خاموش لب| |


Design By : Night Skin