من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....
دریغا که زمان از کف میرود و من میمانم و من میمانم و من...
ـاطرافت را نگاه کن!!!!چه میبینی؟ به اطراف خود نگریستم جز اتاق تاریک و بی صدای خود هیچ چیز ندیدم. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: ـ هیچ چیز غریبی نمیبینم.... با نکاه مهربانش گفت: ـاطراف واقعی را خوب ببین....خوب نگاه کن...چه میبینی؟! کمی در فکر فرو رفتم....اطراف واقعی ام را نگریستم... پسری تنها را دیدم....سرنوشت چه ها که با او نکرده بود.... دختری را دیدم...سرنوشت با او نیز خوب تا نکرده بود.... یکی از اعضای خانواده ام را دیدم...چقدر رودخانه ی پر خم و بالای زندگی او را با خود به این ور و آن ور برده بود. یکی از نزدیکانم را دیدم....چقدر تنها و بی کس بود....چقدر دنیا با او نامهربان بود.... گذشته های نچندان دور را دیدم....چقدر بی احساس و پر از درد طی شده بود... صدای کسی که تنها بود را شنیدم...بی صدا در تنهایی خود اشک میریخت و صدای ریختن اشکهایش به زمین را میشنیدم... خداوند به چشمانم که هم اکنون پر از اشک شده بود نگاه کرد و گفت: ـ چه دیدی؟ گفتم: ـدختری تنها را دیدم....سرنوشتش تاریک بود...پسری را دیدم...چقدر تنها بود..اما با تمام تنهاییش به من قوت قلب میداد.....از خانواده ام کسی را دیم که با تمام مشقات زندگی خوب و نیکو کار و مهربان بار آمده بود...یکی از اطرافیان خیلی نزدیکم را دیدم....چقدر تنها و بی کس بود...خدایا تنهاییش بی انتها بود...صدای تنهایی را شنیدم...در تاریکی دلش بی صدا اشک میریخت....خدایا....صدای رییختن اشکهایش به زمین را شنیدم.....چقدر دلش تاریک بود....!خدایا...تو تنهایمان مگذار...تو نگذار دیگران آنچرا که نیستیم ببینند....خدایا..به بزرگیت قسم...نگذار تنها بمانیم...آنهایی که دیدم در تنهایی و سکوت غرقند را نجات ده....!!! آمین یا رب العالمین مثل همیشه رفتم توی اینترنت....مثل همیشه ساکت و سوت و کور بود....هیچکس مثل اون موقع ها شاد و سرزنده نبود....تنها یک پسر بیکار منو نصیحت میکرد که تو شخصیتت رو میاری پایین...چون عکستو میذاری توی آواتارت....نمیدونم چرا اینروزا همه از خودو قانو های جدید در میارن....یکی میگه اگر بیحال باشی دلیل بر بزرگ شدن هستش...یکی میگه اگر عکستو بذاری توی نت بی شخصیتی....چرا؟!؟!؟چرا دیگه هیچکس به فکر هیچ کس نیست؟!؟!؟چرا همه میخوان از هم دور باشن....من همیشه مشکلم اینه:"هرکی دلش میگره فوری میگه:طلا...کجایی؟دلم گرفته!!...همین که من یکم مسخره بازی در میارم و باهاش شوخی میکنم تا حالش سر جا بیاد و همین طور هم میشه...فوری منو از یاد میبره....و میره پی کار خودش" همیشه برای همه دل میسوزونم...اما...یکی نیست دلش برا من بسوزه...آره...مادر پدر هستن...اما...دوست...یه دوست خوب قضیه اش فرق میکنه....چون همیشه همه رو میخندونم...چون همیشه دوست دارم همه بخندن...چون نمیتونم اشک و ناراحتی کسیو ببینم...پس...خیلی احمقم...میدونم....چون هیچ وقت مغرور نبودم...چون هیچ وقت گله و شکایت نکردم...پس خیلی بی شخصیتم...واقعا" چی میتونه این دیدگاه های احمقانه رو عوض کنه؟!؟!؟مردم آدامایی شدن که دل کندن از چیزی براشون هنر شده...واقعا"؟!واقعا"؟!دل کندن هنره؟!نکنه من از دنیا خیلی عقبم...؟!؟! چرا حرفای همدیگه برای هممون چرت و پرت تلقی میشه؟؟!؟!؟! فکر دخترا پر شده از دوست پسر و یا اینکه چجوری مخ پسرا رو بزنن!!! فکر پسرا هم جز همین نیست.......خسته شدم...از بس ملت کوته فکرن!!! ترحم...ترحم...ترحم...همش ترحم...یک سری آدم مزخرف همش به آدم ترحم میکنن...آدمو مجبور میکنن تا مثل خودشون با ترحم باهاشون رفتار کنی!!!من از ترحم متنفرم...نفرت به تمام عیار....ولی آدما اصلا" اینو نمیفهمن...بی آلایش بودن توی این دوره زمونه جرمه!!! دوستان همگی پی کار خودشونن....هیچ کس...به فکر اونیکی نیست...اونقدر مردم توی بد بختی دست و پا میزنن که بعضی وقتا فکر میکنم به فکر خودشونم دیگه نیستن...به بزرگترا که میگی....میگن:فوران بلوغه...خوب میشی..!!! به هم سن و یالات که میگی:میگن برو گمشو بابا...واس ما تریپ خسته برداشته... برام مهم نیست مردم چی میگن...چی فکر میکنن...چی میپوشن...چی میخرن...چی میخورن.... ولی... تورو خدا یکی هم به این مردم بگه: ـتو کار دیگران فضولی نکنین!!!! همین داشتم از حرص میمردم گفتم بیام یکم خالی شم!!! (این آپ فقط جهت همین موضوع بود!!!) ميدوني تك شاخا چي شدن؟!؟!؟!؟ گربه ها موش ها فيل ها... همه حيوانات خوبي بودند اما دوست داشتني تر از همه اسب تك شاخ بود... اما خداوند چند تايي گناه ديد و رنجيد... گفت:"اراده كرده ام باراني فرو فرستم! نوح!به تو خواهم گفت كه چه بايد بكني!!!! برو كشتي بساز! دوتا تمساح بردار و يك جفت غاز! دوتا شتر دو كوهانه و دوتا شامانزه! دوتا گربه!دوتا فيل!دوتا موش! و نوح اسب تك شاخ مرا فراموش نكن!!!" حالا نوح بود و فرمان خداوند... دوتا شتر دوكوهانه...دوتا شامپانزه دوتا گربه...دوتا فيل...دوتا موش.... وقتي نوح كشتي را ساخت...باران شروع شد. او حيوانات را جفت جفت برگزيد. "خداوندا!دوتمساح برداشتم...دو شامپانزه....دوغاز...دو شتر..دو فيل و دو موش و دو گربه....اما خدايا هر چه گشتم تك شاخان را نيافتم...." نوح در باران شديد به بيرون از كشتي نگريست اثري از تك شاخ ها نبود.. تك شاخ ها مخفي شده بودند و بازي ميكردند. در مه سپيده دم لگد پراني ميكردند. آن ها تك شاخاني نادان بودند. بعد بز.مار.فيل و موش همه در جايشان قرار گرفتند و كشتي رو آب لغزيد. موشها جير جير كردند. شير نعره كشيد. همه سوار بودند جز تك شاخ ها! نوح فرياد بر آورد:"درب را ببنديد...باران به درون مي آيد!منميتوانيم منتظر تك شاخ بمانيم!" كشتي بر آب سوار شد. تك شاخ ها از پشت صخره كشتي را يدند و نعره زدند. اما..... دير بود.....آب بالا آمد و آنها را در خود غرق كرد...... براي همين امروز تك شاخي بر روز زمين نميبيني!!!! تمساح ميبيني....غاز ميبيني...شامپانزه ميبيني.....شتر دوكوهانه و يك عالم موش!! گربه...فيل و حيوانات ديگر....اما مطمئنا" از زماني كه متولد شده ايد تك شاخي نديده ايد!!!! بتی اسم اصیل فارسی هستش به معنیه:دستمال پشم و مانند آن.روستایی در بغداد!!!! بامشاد بابا(به خدا توی لیست اسمها بود...فرض کن آدم اسم بچشو بذاره بابا!!!!! باشا:مخفف پادشاه.حاکم باشو:(یه چیز تو مایه های پاشو!!!!)بچه ای که از خداوند تقاضای ماندن دارد.... پاتریس:اصل.نجیب پروساتس:نام فرزند اردشیر اول هخامنشی.درازدست تاربیتا:زیاد شدن تارمیتا:اساس.بنیان پنینا:در.مروارید تابیتا:آهو.نام خانمی که از شاگردان مسیح بود تامارا:خرما تیامات:الهه آشوری تیبا:آهو.انظار.عشوه ثمیلا:سرمه کشیده ثمیله:ته نشین.رسوب دیواری که از سنگ بسازند تا جلوی اب را بگیرند(عجب اسم پر معنایی"همر") جیدا:زنی گردن دراز و زیبایی دارد. چهارشنبه(ایول!!!! چوبینه:مانند چوب.ژرنده ای شبیه به مرغابی. ژولیا:(نام اصیل ایرانی)نام ریاضی دان فرانسوی.پریشان.آشفته ساگارت:نام یکی از اقوام باستانی ایران که تابع دولت هخامنشی بوده و به زبان فارسی سخن میگفته اند. سورنا:سازی است که اغلب همراه دهل نواخته میشود. شائول:اولین پادشاه بنی اسرائیل.مورد پسند شارون:به معنی دشت. شارونا:سرزمین حاصلخیز بعد نوشته بود همه ی اینا نام های اصیل ایرانیان هستن....وای وای وای!!!!!خیلی زیاد بود...حال نداشتم همرو بنویسم....حالا همینا رو بخونید فعلا" نظر بدید تا بعد ببینیم چی میشه!!!! چند روز پیش یکی از اقواممون کنارم نشست و خیلی بی مقدمه گفت: ـ چرا روزه میگیری؟ من اول یکم خشکم زد و بعدش گفتم: ـخب...چون فکر میکنم کار خوبیه!!! ـ تو کم بخور انگار که روزه گرفتی!!! این فامیلمون از اونایی که میگه:"من خودم میدونم خدا چیه!!!!تورات و انجیل (قرآن رو نمیدونم بگه یا نه!!!)اینا چرته!!!من خدا رو میشناسم و میدونم چیه!!!" من یکم رفتم تو نخ قیافه اش...دیدم نه بابا این بد جوری آستاکبار داره... با خنده ی ساختگی گفتم: ـخوب...چه اشکال داره آدم با اعتقاد به خدا روزه بگیره!!! یهو کامل رو به من نشست و گفت: ـاصن بگو ببینم...!خدا چیه؟! یا حسین.....!حالا بیاوو درستش کن...حالا جواب اینو چی بدیم...درست نزدیک به سه ربع منده بود که افطار بشه.... من: ـخب..شما میگین وجود نداره!!! اون: ـنه...میخوام ببینم تو درموردش چی میگی؟ من: ـخببببببب....خداوند در جملات کوچیک من نمیگنجه!!(تریپ خفت و خواری و اینا!!! ) اون: ـنگووووووووو...تو هم مقام و منزلت خودت رو داری!!!!(انگار من رئیس جمهورم!!!! ) من: ـخب شما خدارو چی فرض میکنین؟! اون:(بلافاصله) ـخدا هیچ معنی نداره!!!اصن موجودیت نداره!!(یعنی اصن موجود نیست!!!) من:(چشما گرد شده!!!) ـببخشید...ولی یه مقداری حرفتون بی معنیه ها!!!! ـنه کی گفته بی معنیه؟!؟!؟!؟من میگم با معنیه....خداوند موجودی نیست...جرم نداره...حجم نداره...اندازه نداره!!!!! من: ـخو میدونم خودم اینا رو!!! ـپس چی میگی؟!؟!؟!چرا خدا رو میگم معنی کن معنی نمیکنی پس؟ من: ـخب خداوند در وصف نیست آخه!!! ................. حالا بگذریم از یک ساعت و نیم بحثی که من با ایشون کردم و اینا... اما...واقعا" خداوند...چیه؟کیه؟که اینقدر مهربونه!!!!قادره!!! بدون ذره ای اقراق بگم وجودش رو طوری نزدیک خودم احساس کردم که باو نکردنیه...بعضی جاه اونقدر پشتم بهش گرم بوده که قابل توصیف در بیان نیست....ما همگی بندگانشیم...درسته خداوند جسم نداره...حجم نداره...موجودی نیست که در ذهن ما بگنجه....اما....اما.....میتونیم خودمون اونو برای خودمون بسازیم...هرکس برای خودش...نمیدونم شنیدین یا نه اما زمان حضرت موسی یک چوپانی داشته واسه خودش با خدای خودش حال میکرده که حضرت موسی میاد بهش میگه:این حرفت گناهه و اینا....الان شعرشو نمیدونم(!)ولی میگن خیلی قشنگه...که بعدش خداوند با حضرت موسی دعوا میکنه که تو حق نداشتی با بنده ی من که داشت از من لذت میبرد این جوری صحبت کنی!!! من همیشه وقتی بچه بودم خداوند رو مثل گنبد بزرگ حرم امام رضا میدیدم که دو تا چشم بزرگ کارتونی مهربون داره!!!جلوشم یه عالمه دم دستگاه هستش که هر کی گناه کنه یه دگمه میزنه سزاشو میبینه.... میخوام بدونم شما خدا رو چی فرض میکنین؟!؟!؟!؟ خداونیدی که همیشه از همه چیزو همه کس بهمون نزدیک تره....!!!! اکنون که گل سعادت پر باز است دست تو زجام چرا بیکار است؟؟ می خور که زمانه دشمنی غدٌار است دریافتن روز چنین دشوار است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت می نوش ندانی ز کجا آمده ای! خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ای دل چو زمانه میکند غمناکت نا گه برود ز تن روان پاکت! بر سبزه نشین بزی روزی چند زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند زلف نگاری بوده است این دسته که بر گردن او میبینی دستی ست که بر گردن یاری بوده است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بر من قلم قضا چو بی من رانند پس نیک و بدش زمن چرا میدانند دی بی منو امروز چو دی بی منو تو فردا به چه حجتم به داور خوانند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این قافله ی عمر عجب میگذرد دریاب د می که از طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله که شب میگذرد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برخیز تا شرابی بخوریم زان پیش که از زمانه تابی بخوریم کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در پرده ی اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه ی جان کسی آگه نیست جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور که چنین فسانه ها کوته نیست حکیم عمر خیام اگر گاو خنگه پس چرا دوبار ببریش چراگاه دیگه خودش راهو یاد میگره و صبح خودش میره و بعد از ظهرم خودش بر میگرده! چرا هر کی نمیفهمه بهش میگن خر؟ اگر خر نفهم بود وقتی بهش یاد میدادن که سوارشو ببره...یعنی سواری بده....به هیچ وجه یاد نمیگرفت که چجوری سواری بده!!!! اگر کسی بی مصرفه چرا بهش میگن گاو؟!!؟!؟!؟!؟!؟؟! اگر گاو بی مصرف بود هیچ وقت شیری که الان میخوری توش پره کلسیومه رو نمیخوردی و از بی پروتئنی و بی گوشی هم میمردی!؟!؟!؟ چرا وقتی یکی از کاری سر باز میزنه بهشم میگن:"خر بازی در نیار دیگه!"؟؟!!؟!؟!؟ اگر خر از کارش سر باز میزد این همه بند و بساتو بارش نمیکردن که اینور و اونور ببره!!!! چرا وقتی یکی بیق آدمو نگاه میکنه میگن عین گاو نیگا میکنه!؟!؟! گاو بیچاره اگر بیق بود فرق علف و چوب خشک و نمیفهمید...ولی محض اطلاعتون باید بگم که خیلی هم خوب میفهمه فرق این دوتا رو!!!!!(خودم دیدم!!! چرا وقتی یکی ساده و بی شیله پیلس میگن:"وایییییی...اینقدر خر و مثبته که نگو!!!!"؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! خو بدبخت!!!اگر خر ساده و مهربون نبود که این همه به تو سواری نمیداد!!!!!! (سازمان حفاظت از حیوانات تحریم شده!!!! امروز میخوام براتون از یک درد مرموز پدر دربیار صحبت کنم. از اونجایی که میز های مدارس ایران خیلی خیلی استاندارده(!)و کلاس ما هم بسیار بسیار بسیار بزرگ بود(یعنی خدا شاهده جا کبریتی از کلاس ما بزرگتر و دلباز تر بود!!!)و ما داشتیم توی هم فرو میرفتیمو اینا....من عصب زانوم چون خیلیل میزا کوچیک بود آسیب دید و دردی بس ناجوانمردانه زانوی پای راست منو گرفت!!!!من مجبوریدم روی صندلی تکی بشینم . مدت ها مدیدی این درد نامرد توی زانوم بود و هر غلطی میکردم درمان نمیشد. میبستم...پماد میمالیدم...خم نمیکردمش....اصن انگار قسمش داده بودن پای طلا رو ول نکن.... خلاصه رفتیم پیش یه دکتر که مثلا" خیلی مجربه و اینا!!!!اینم بگم ساعت ۸ صبح بری توی مطب....شاید...شاید...ساعت ۱۱ شب بفرستنت تو(!!!!!) یه منشی دیوونه ای هم داره!!!!مثلا بهش میگی:ببخشید ما کی نوبتمون میشه؟! یهو از جاش بلند میشه داد و بیداد میکنه:بله؟بله؟به من توحین میکنی؟بفرما بیرون!!!!بفرما بیرون!!!!( خلاصه من از مدرسه با پای علیل(نمیدونم دیکته اش درسته یا نه!)رفتم توی مطب.ساعت سه بعد از ظهر رفتیم اونجا.خلاصه بگم که دکتره گفت باید از پاش عکس رنگی بگیرن همراه با عکس معمولی تا من ببینم مشکل از کجاست....عکس رنگی گرفتن هم دیدن مرگ به طور واقعی جلوی چشم آدمه!!!....چون یه سوزن که به گاو بزنی میخوابه رو فرو میکنن توی مفصل زانوت!تازه قبلش وقتی میخوان بیحسش کنن نمیدونی چه صفاییی داره!!!فرض کن مفصل زانو که همش خم و راست میشه رو با یک نوار محکم میبندن به طوری که خون خیلی خیلی خیلی کم به مفصل میرسه...بعد ماده ی بی حس کننده رو تزریق میکنن به زانوی آدم....بعدش ۵ دقیقه تمام باید زانوی آدم راست بمونه و تکون نخوره....حالا اینجاش مرگ آوره!!!بعد همون سوزنه که گفتم به گاوو خرو اسبو اینا بزنی هم میخوابن روا میارن بالا....یه ماده ی لزجی رو میزیزن توش بعدش از یک قسمت حساس یعنی قسمت گود زانو(که همین جوری معمولی بهش فشار میاری دردت میاد!!!)فرو میکنن داخل مفصلت!!!!من تنها کاری که میکردم این بود که دو تا دستامو گذاشته بودم روی صورتم و بی صدا از درد اشک میریختم...اون یارو هم که این کارو میکرد...از جلادم جلاد تر بود....من اولش هی داد وبیداد میکردم هر چی میگفتم هی میگفت:خدا نسل این زنارو از زمین بر داره!!!!همین زنا هستن که دنیا رو خراب کردن!!! به جون خودم میخواستم با همونت پای درب و داغونم بزنم توی فکش ولی خو پا بی حس بود نمیشد.... خلاصه سوزن رو میذارن توی مفصلت و با کوچکترین حرکت امکان این که سوزن توی مفصلت بشکنه بیش از ۹۰٪ میباشد!!!بعد که کار تموم شد پاتو از مفصل زانو خیلی محکم و سریع به طوری که نفست به طور کامل بند بیاد باز و بسته میکنند....بعدش دوباره اون سوزنو میکنن توی زانوت که ماده ی لزجی رو از توش بکشن بیرون. از اون اتاق جهنمی که اومدم بیرون قیافه مامانه دیدنی بود(!)...رنگش عین گچ دیوار بود...لباشم سفید سفید....دست و پاشم میلرزید....آخه داشت از پشت شیشه منو میدید فهمیده بود که من دارم از درد گریه میکنم...بعدشم اون قدر دستاشو به هم فشار داده بود از حرص که پایین یکی از انگشتاش زخم شده بود. پام هم هیچی نبود..فقط به علت فشار دوتا از نمیدونم چیچیاش به هم گره خورده بودن که به دلیل ریختن اون ماده لزجیه توی مفصلم از هم باز شدن!!! اینم بگم تا سه روز نمیتونستم پامو خم کنم!!!! ۱.یه بار سه ساله بودم با مامانم رفتیم فروشگاه شهروند....مامانم توی یه غرفه بود و سخت مشغول خرید..منم سر خوش داشتم واسه خودم توی فروشگاه گشت میزدم....رفتم توی غرفه ی بغلی!اونجا داشتم واسه خودم با وسیله مسیله ها ور میرفتم که دیدم صدای گریه میاد.... مامانم نشسته بود داشت دودستی میزد توی سر خودش و داد میزد:طلا....طلا.... ملت هم هی مگفتن خانوم طلاتون گم شده؟چی بوده گردنبند بوده؟انگشتر بوده؟ مامان منم از اونجایی که من تک بچه ام و شاعر میگه:"یکی یدونه خل دیوونه"هیچی نمیگفته و یک بند داد میزده:طلا!طلا! منم شاد و خندان از غرفه ی بغلی اومدم بیرون بعدشم به مامانم با پرروییی تمام لبخند میزدم ۲.یه باز شیش سالم بود...داشتیم میرفتیم رشت!(چون بابام اینا کلا" همگی بلا استثنا رشتی بیدن!)صبح همون روز مادر بزرگم که راننده بود (اسمش محترم و ما بهش میگی متی شوماخر!!! خلاصه رفتیم از قضا هممون میخوابیم متی جون هم خیلی شادمان میخوابه!!!!و خیلیل شیک شوت میشویم درون دره ای که جلوش پر از درخت کاج بود....ماشین تبدیل به لوله شد اما تنها اتفاقی که برای ما افتاد سر بابام خون اومد....(اینم بگم بابا به موهاش خیلی حساسه...نمیذاره هیشکی حتی لمسشون کنه!!!)جالبه که رفتیم بیمارستا پرستاره تا اومد سر بابام رو پانسمان کنه بابام بلا فاصله گفت: ـخانوم....مواظب باش موهای من خراب نشه!!!! ۳.(قبل از خاطره اینو بگم:من عادت دارم همیشه یه چیزی توی دهنم باشه:ناخونم.آدامس.پلاستیک.شکلات) سال دوم راهنمایی درس مزخرف توان رو داشتیم میخوندیم منم استثنائن اون یه درسو از قبل میدونستم...بیکار بودم...یه تیکه از پلاستیک جلد کتابمو انداختم توی دهنم...بلا فاصله پرید توی گلوم...منم به معنای واقعی مرگو جلوی چشمام دیدم اونقدر سرفه کردم که بدون اقراق کبود شدم و دوستم الناز با یک حرکت تکواندو(!) روی پشتم نجاتم داد اما جای مشتش رو پشتم قرمز شد و تا دو سه روز موند! ۴.یه بار هم پنجم دبستان سر کلاس سوار کاری ار روی اسب افتادم پایین و از قضا اسبش بسیار بسیار قد بلند بود و اگر از پشت میفتادم حتمی میمردم (گفته بودم هر چی دلم بخواد اینجا میزنم....!اینم یه نمونش!!!) امروز مثل این تجدیدی ها رفتم که امتحان بدم...به خدا من تجدید نشدم نمره ام هم خوب بود...(یعنی بد نبود:۵۰/۱۵)ولی چون مدرسه ی حضرت زهراست...(بوق تو ی هر چی مدرسه ی حضرت زهرا!!!! )باید واسصه تعیین رسته امتحان بدیم.خلاصه...پاشدیم این این اسکول تجدید شده ها رفلتیم نشستیم پای امتحان فیزی چرت و پرت اول دبیرستان....خلاصه...آقا هر دبیری اومد توی کلاس: ـطلا...چرا تجدید شدی؟ ـخانوم من تجدید نشدم واسه تعیین رشته اس...! دوباره...حالا دبیر ادبیاتمون:چ ـااااا....طلا؟تو چرا تحدید شدی؟(آخه فامیلیم سخته همه منو به اسم صدا میزنن!!!! ) ـبه خدا من تجدید نشدم...برا تعیین رسته اومدم!!! ~x( پنج دقیقه بعد:--->دبیر زبان فارسی:(منم در اون زمان سخت در دنیای فیزیک فرو رفته بودم که.....) ـای بابا...طلا از تو توقع نداشتم...چرا تجدید شدی؟ من در حالی که موهای خودم رو تک تک میکندم گفتم: ـبه جان مادرم تجدید نشدم...ای بابا!!!! همین طور دبیر های دیگه. خود دبیر فیزیک.شیمی.زیست.ریاضی تکمیلی.ناظم سال سوما.ناظم سال دوما...دختر خاله ی ننه ی پسر دایی عموی جاری عمه ی همسایه ی منظر خانوم اینا!!!!! حالا بعد از امتحان بیا سگ دو بزن دنبال دبیر فیزیکه: ـخانوم جوادی(اسمو دارین؟!...تازه ترکم هست!!!!)خواهش میکنم برگه ی منو سحر رو صحیح کنین!!!! (حرفهای معلمرو با لحجه ی غلیظ ترکی بخونید!!!!) ـنخیر نمیشه...مگه هرکی هرکیه!!!برو ته وایسا(انگار نون واییه)برگهت که رسید بهش صدات میزنم.... سحر بدبخت کلاس قلم چی داشت منم کلاس شیمی داشتم یک ربع نیم ساعت بعدش هم کلاسمون شروع میشد...!! سحر: ـخانوم ما کلاس داریم...خواهشا"...!!! ـنه خیر نمیشه....گفتم برو ته وایسا تا صدات بزنم.... (من تنها چیزی که دلم میخواست بدنم این بود:ته کجا میشه دقیقا"؟!؟؟!!؟!؟! ) ما هم رفتیم از کلاس بیرون.تا ما اومدیم بیرون اونم از کلاس اومد بیرون رفت توی دفتر.یک چایی اینا خورد حالش که جا اومد گفت: ـخوووووب.....حالا بیاین برگتونو صحیح کنم... اول سحر بود...برگشو صحیح کردو اینا... بعدش صحیح کردن برگه ی من جالب بود....دوتا برگرو ندید بعد حساب کرد... ـخوب....۱+۵/۱...اینم از این....خووووووووووب...شدی یازده و هفتادو پنج!!!!! ـ !!!!! ـچرا درس نخوندی؟هااااان؟؟ همون موقع من دوتا برگه ی دیگه رو زیر برگه ی سحر دیدم: ـخانوم...اون دوتا هم ماله منه!!!!! ـاااااااااااااااا.....چه جالبه ها!!!!آفرین!من میدونم تو دختر درس خونی هستی ماشالا ماشالا!!!(حالا ترم قبل میگفت:تو میفتی...!!!من میدونم!!!) حالا میخوا یه مساله توضیح بده....(یادتون نره با لحجه ی غلیظ ترکی بخونین!!!): ـخووووووووووب...ببین دختر گلم....اینجا ما داریم سینوس آی به آر مساوی با...(از همی چرت و پرتا...!که رسید به مسئله ی بعدی و اشتباه من...!) ـآهااا...ببین...اینجا پرتو های موازی همو که قحط نمیکنن!!!!تو باید طوری میکشیدی اینا همدیگه رو قحط کنن!!!!!ببین..از این ور قحط میشه از اون ور نمیشه...تو قحط نکردی...منم نصف نمره رو به خاطر قحط نکردن این دوتا پرتو که باید همو قحط میکردن و لی قحط نکردن...کم میکنم!!!! من تنها چیزی که از حرفاش فهمیدم این بود:قحط نشد!!! ولی شانس آوردم از دنده ی خوبش بلند شده بود امروز...! خلاصه مهم اینه که من هیجده شدم!!!!
:نام نوازنده ی معروف دربار ساسانی
):پدر.والد.روستایی در طارم زنجان.کوهی در بابل
):پنجمین روز هفته.از نام هایی که در روستا ها برای پسران میگذارند!!!![]()
)![]()
![]()
)
![]()
(جای سمانه هم خالی!!!!فمینیستیوالاصل)![]()
)کمر درد گرفته بود و قرص مسکن و در عین حال خواب آور خورده بود و ما هر چی گفتیم فردا بریم گفت که الا و لله باید همین امروز بریم...![]()
.(البته اینم بگم که جدی و بدن دروغ خود اسبه کمکم کرد تا از جام بلند بشم...اسمشم "رابین هود" بود(!)
| Design By : Night Skin |

