تبليغاتX
من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....


من پرم...از تجربه ی یک احساس جدید.....

دریغا که زمان از کف میرود و من میمانم و من میمانم و من...

از عمر خود چه فهمیدم...؟زندگی ام بود...پوچ بی حاصل...رنج عمل و عمر بی حاصل..!!!سر درگمی و پوچی سعی بی حاصل...!همه عمرم فنا کردم...چه ها کردم چه ها کردم...!دعا کردم به جان خویش...که دریابم مرا درویش...احساس خویش رها کردم...سعی کردم...دعا کردم..اما...اما...درد بی دوا کردم!

همه ذهنم رها کردم...از احساسم بنا کردم...ستون دل بنا کردم!ولی آنها چه ها کردند؟!؟!دردم دوا کردند...؟؟!!!احساسی رها کردند؟!؟!؟!...نکردند...نکردند...نکردند....

الهی!چه دیدم و ندیدم؟!راه ساختتن قلب شکسته خویش دیدم؟!شکستی لب بستی ای دل!چه بی نوا و مسکینی ای دل!چه خوش رو نگون بختی!چه ساکت و چه سختی!چه بی صدا و تنهایی....

کی فریاد میزنی ؟از سر نوشتت سر باز میزنی؟!

کی مرحم بر زخم زنی؟در کعبه ی عشق را زنی؟

تا به کی با رود زندگی میروی؟به کنداب و مرداب زندگی میروی؟!

تا به کی حوض پر لجن بر هم زنی؟صابون بی رنگ بر دل خویش زنی؟

تا به کی خاک بر سر میریزی؟نمک شور بر زخم میریزی؟

برو فریاد بزن بر کوه!برو بیرون ریز...این همه غم و اندوه!

رهایش کن برو تنها...که این تن ها کنار تو نمی مانند برای تو!!!!

چقدر تنگ است دلم درویش...چه گمراهست دلم درویش...کجاست درویش حال من؟چرا نامت کنار من؟

بگویید با من احوالم...؟کجا آخر رسد راهم؟به راه راست رسد راهم؟من این راهم...من آن راهم!!!

چقدر تنگ است دلم درویش..تورا خواند به نام خویش...!!!

تورا خواند...!

توراخواند....!

تورا خواند!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:27 توسط دختر خاموش لب| |

در حجاب بودم...نا گاه به اراده ی الهی حجاب از رخم بر داشته شد...و دم الهی به انسانی ناتوان و درمانده ی درگاه حق دمید و از غربت و وحدت و حجاب دم زد....ای خردمند بدان راست گفت خیام بزرگوار که چنین گفت:"اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/وین حل معما نه تو خوانی و نه منُ/ون در پس پرده گفتگو ی منو و تو/چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من!"سر گشته و حیرانم از این دنیا ی بی انتها!

هر جا که فکر کنی در انتهایی...در اشتباهی!...در ابتدایی!

 

خدا!!!من در معلق ترین نقطه ی هستی ایستاده ام و به خود می اندیشم...که چه هستم؟کجا هستم؟چرا هستم؟و چه خواهم شد؟

من نیازم به توست خدا!نیازم به مهر توست!نیازم به عشق توست.چرا گذاشتی من در این خواب مرگبار غفلت فرو روم و از دیدن تو محروم شوم؟چرا مرا در این دوگانگی مرگبار در امتحان قرار دادی؟

اما...شاید حکمت در آن باشد که عنان خود را به تو سپارم و ره یافتگی خود را در دستان تو ببینم...

آمین

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:24 توسط دختر خاموش لب| |

سلام

من طلا هستم و این وبلاگو زدم تا از حرفهایی که نمیخوام هیچکدوم از آشناهایی که میبینمشون بدونن رو اینجا بزنم...بعضی وقتا هم شاید یک متن عرفانی یا عاشقانه ای چیزی زدم!!!به هر حال خوشحال میشم نظر بدید....!!!!

بای تا ارسال مطالب

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:52 توسط دختر خاموش لب| |


Design By : Night Skin